close
تبلیغات در اینترنت
چند خاطره کوتاه از شهید احمدی روشن
شعار سال 1397
شعار سال
کانال تلگرام ما
کانال تلگرام
لینک های مفید
آمار کاربران

برای عضویت در وبلاگ کلیک کنید!

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کرده ام! ؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
پیغام مدیر سایت
سلام بازدید کننده محترم به وبلاگ بسیج دانشجویی دانشگاه طبری بابل خوش آمدید لطفا برای استفاده از تمامی امکانات و خواندن تمامی مطالب ویلاگ

شرکت در انجمن و گفتگو با سایر اعضا در سایت ثبت نام کنید

همچنین می توانید بعد از عضویت با ارائه مطالب و ایجاد پست در وبلاگ یار و همراه ما بوده و در بروز رسانی و ارتقاء سطح وبلاگ به ما کمک کنید. با سپاس فراوان

مصطفایِ شهید

مصطفی احمدی روشن زاده تفکر انقلابی و بسیجی بود که پایان راهش آغازی شد برای شکل‌گیری احمدی روشن‌های دیگر. می‌گویند به واقع او «مصطفی» بود چرا که در همه جنبه های زندگی راه خوب را برگزید و به همین خاطر خداهم او را انتخاب کرد. جوان متولد سال ۱۳۵۸ که در یکی از روزهای دی‌ماه سال ۹۱ به دست مزدوران آمریکایی- صهیونیستی ترور شد و نامش به عنوان شهید جوان هسته‌ای در زمره شهدا قرار گرفت. در ادامه چند روایت از دوستان، مادر و همسر شهید احمدی روشن را باهم می‌خوانیم.

لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید..


دوست شهید

یکی از پیمانکارهای سازمان را در یکی از کشورهای اروپایی گرفتند. نتوانستیم برایش کاری کنیم. تا به خودمان بجنبیم فرستادنش آمریکا. مصطفی یک بار هم پیمانکار را ندیده بود؛ اما خیلی پیگیری کرد تا از سازمان هزینه وکیل و دادگاهش را بگیرد. کمی بعد فهمیدم هر ماه یک میلیون تومان از جیب خودش به خانواده او کمک می‌کند. بهش گفتم، مصطفی یک میلیون تومن خیلیه. مثلا ماهی سیصد چهارصد تومن بده. خب توی این وضعیت از بالاشهر برن پایین شهر بشینن. گفت: «خانواده این بنده خدا یه شأنی داشتن، تا وقتی برگرده شأنشون باید حفظ بشه. طرف به خاطر مملکت و مردم رفته خودش رو به خطر انداخته». آدم ها برایش مهم بودند.

همسر شهید

مصطفی ملاک‌هایش را برای ازدواج گفت. تاکید داشت علاوه بر همسرش، خانواده همسرش هم مؤمن باشند. تقوا، ایمان و اخلاق همسرش برایش مهم بود. من ویژگی برجسته مصطفی را در تقوا دیدم. هیچ نقطه ضعفی را مخفی نمی‌کرد. وضعیت خانواده و هدف‌های را گفت و برای من جالب بود که یک جوان از ابتدا این قدر صادق باشد. وعده و وعیدهای الکی ندهد بعد گفت: «البته من تواناییش را دارم که یک زندگی ایده آل برای شما درست کنم.» من هم از عمق وجود باور کردم. در ادامه وقتی وارد زندگی شدیم این شناخت پررنگ‌تر شد. دیدم فوق العاده با محبت است و فوق العاده احترام می‌گذاشت. هم به خانواده اش هم به شخص من، راحتی و آسایش را از هر لحاظ برای من فراهم کرد.

مادر شهید

مصطفی رانندگی‌اش فوق العاده بود. همیشه به قشقایی راننده و محافظ مصطفی می‌گفتم: «خواهش می‌کنم وقتی مصطفی جلسه داره هم استراحت کن هم اینکه آهسته رانندگی کن. مصطفی خندید و گفت: «رضا هر کاری دلت خواست بکن. مطمئن باش من و تو باهم شهید می‌شیم.» آقا رضا خندید و گفت: «حاج خانم، چشم، قول می‌دم آهسته رانندگی کنم» روز واقعه همین دوتا داخل ماشین بودند، مصطفی و رضا قشقایی هر دو مسلح بودند ولی همیشه می‌خندید و می‌گفت: «این ماسماسک به درد کسی نمی‌خوره مامان جون، کسی که بخواد منو ترور کنه طوری نمی‌آد جلو که من بخوام از اسلحه استفاده کنم.» با این حال همیشه تاکید می‌کردم که همیشه اسلحه همراه خودت داشته باش. وقتی بعد از شنیدن خبر رفتم خانه مصطفی؛ یک دلم پیش مصطفی بود و یک دلم پیش قشقایی، قشقایی در بیمارستان در کما بود. او هم ۳_۲ روز بعد از مصطفی به شهادت رسید.

دوست شهید

یکی از مسئولین آمده بود دانشگاه سخنرانی کند. برنامه که تمام شد دوره اش کردیم و آوردیمش توی دفتر بسیج، می خواستیم بودجه و امکانات بگیریم برای کارهای فرهنگی، مدام طفره می رفت و می گفت: «بودجه نداریم» یکی از بچه ها گفت: «شما که رئیسید یک کار واسه ما بکنید دیگه» بنده خدا از دهانش در رفت و گفت: «من اونجا رئیس نیستم، جارو می زنم!» حالا مگر مصطفی ول می کرد. رفت از گوشه اتاق جارو را برداشت بلند با خنده گفت: «حاجی پول که بهمون نمی دی بیا این جارو، یه جارو بکش ببینم بلدی؟» شانس آوریم صدای بچه ها بند بود و آقای رئیس نفهمید. دو سه نفری با چشم و ابرو به مصطفی رساندیم که «تورو خدا بیخیال شو» جلویش را نگرفته بودیم، جارو را داده بود دستش. با کسی تعارف نداشت.

همسر شهید

از آدم های سیاسی کشور زیاد انتقاد می کرد. می گفت: «فلان کار اشتباه بوده، فلان کار درست بوده» بهش میگفتم: «تو که هیچکی رو نذاشتی بمونه، آخر سر گرفتار کی هستی؟» می گفت: «آقا، هرچی آقا بگه» گاهی وقتا که دلش می سوخت می گفت: «آرزوم اینه سرم رو بزارم رو سینه آقا و درد و دل هایی رو که نمی تونم به کسی بگم بهش بگم».

علیرضا دست انداخته بود دور گردن آقا و سرش را گذاشته بود روی سینه اش. آقا گفت: «عصای من را بگیرید» عصا را داد دست محافظ و علیرضا را بغل کرد. «شهید عزیز ما، مصطفی احمدی روشن…شهادتش دل ما را سوزانده» بغض نشسته بود توی گلوی آقا.

همسر شهید


رفقایم توی بسیج شنیده بودند مصطفی ازم خواستگاری کرده، از این طرف و اون طرف به گوشم می رسوندند که «قبول نکن، متعصبه» با خانم ها که حرف می زد سرش را بالا نمی گرفت. سر برنامه های بسیج اگر فکر می کرد حرفش درست است کوتاه نمی آمد. به قول بچه ها حرف حرف خودش بود، معذرت خواهی در کارش نبود. بعد از ازدواج محبتش آنقدر به من زیاد بود که رفقایم باور نمی کردند این همان مصطفی باشد که قبل از ازدواج می شناختند. طاقت نداشت سردرد مرا ببیند

منبع




امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : معرفی و زندگینامه شهدا , شهدای هسته ای , مناسبت های ملی , مذاکرات هسته ای ,

نمایش این کد فقط در ادامه مطلب برای قرار کد مورد نظر به ویرایش قالب مراجعه کنید
مطالب مرتبط
*آرشیو فعالیت های انجام شده توسط بسیج دانشجوییِ موسسه آموزش عالی طبری بابل*
فراخوان سراسری ثبت نام خادمین شهدا راهیان نور جنوب کشور(1397-1398)
هفته بسیج 1397
14 آبان ، روز مازندران
روایت حاج حسین یکتا از زیارت کربلا+صوت
تصاویری از فرزند شهید مشتاقی در دیدار با امام خامنه ای
«اسکندر مومنی» دبیر ستاد مبارزه با مواد مخدر شد
با سردار شهیدی آشنا شوید که به واسطه خدماتش به مسیح بلوچستان معروف شد( نورعلی شوشتری)
روایتی از دیدار 100 هزار نفری بسیجیان با رهبر انقلاب در ورزشگاه آزادی
گزارش تصویری #گروه_جهادی_شهید_یحیی_نژاد_(خواهران) 1397

تاریخ : چهارشنبه 20 دي 1396 نویسنده : دانشجوي بسیجی l بازدید : 91

ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


مطالب گذشته
درباره ي وبلاگ

سلام. این وبلاگ توسط تعدادی از دانشجویان بسیجی پایگاه شهید یحیی نژاد موسسه آموزش عالی طبری بابل و با هزینه شخصی ایجاد گردیده و در حال فعالیت و بروز رسانی می باشد امیدوایم با حضور گرمتان در وبلاگ لحظات خوبی را سپری کنید و ما را از نظرات و پیشنهادتان بهرمند سازید...
موضوعات وبلاگ
معرفی و زندگینامه شهدا
پـــــــیام تــبریک
پــــیـام تسلیت
مطالب پندآموز
سخنان و بیانات ارزنده
مناسبت های مذهبی
مناسبت های ملی
بیداری اسلامی
فتنه
اطلاعیه
فراخوان
انتظار
ورزشی
خنده حلال
احکام شرعی
فرهنگی
قرآن مجید
پزشکی
غیر غیرسیاسی
معرفی و زندگی نامه بزرگان
انسان250ساله(ائمه معصومین(علیهم السلام))
اخبار و فعالیت های بسیج دانشجوییِ موسسه
اخبار داخلی موسسه
اخبار داغ کشور و جهان
اخبار بسیج دانشجویی
نويسندگان
دانشجوي بسیجی ارسالی: 1159
محسن زاده ارسالی: 8
یه بسيجی ارسالی: 2
بسيج خواهران ارسالی: 126
مطالب محبوب
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

لینک دوستان

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بسیج دانشجویی دانشگاه طبری بابل مي باشد.

طراح و مترجم قالب

طراح قالب

جدیدترین مطالب روز

فیلم روز

بسیج دانشجویی دانشگاه طبری بابل